لغت نامه دهخدا
( آشفته حالی ) آشفته حالی. [ش ُ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) چگونگی و صفت آشفته حال.
( آشفته حالی ) آشفته حالی. [ش ُ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) چگونگی و صفت آشفته حال.
( آشفته حالی ) حالت و کیفیت آشفته حال
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به این آشفته حالی هر کجا راه سخن یابم دلم پیچیده مضمونی، به زلف یار نگذارد
💡 نزدیک گوش یاری و آشفتهای مگر آشفته حالی من از آنجا شنیدهای
💡 به عالم اعتبار کیمیا می داشت جمعیت به زلف او نمی دادند اگر آشفته حالی را
💡 ازین آشفته حالی سر نمی پیچم، سرت گردم چنین خواهد اگرزلف پریشانت چنین باشد
💡 اندر آن آشفته حالی چون کنم آن زمان با دست خالی چون کنم
💡 گفتم دل ازکفم رفت گفتی خبر ندارم ز آشفته حالی اوزلف توموبه موگفت