ازگار

لغت نامه دهخدا

( آزگار ) آزگار. [ زِ ] ( ص ) تمام. کامل. تخت. شمرده. اَجْرَد. آزاد. جَرْداء: شش ماه ِ آزگار. یک سال آزگار.

فرهنگ معین

( آزگار ) (زَ یا زِ ) (ق. ) (عا. ) کامل، تمام، دراز، طولانی.

فرهنگ عمید

( آزگار ) ۱. تمام، کامل.
۲. دراز، طولانی، مداوم: یک سال آزگار، شش ماه آزگار.

فرهنگ فارسی

( آزگار ) کامل تمام: یک سال آزگار.
تمام و کامل
تمام، کامل، درازوطولانی، مانندیک سال آزگار

جمله سازی با ازگار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پاییزِ ۱۳۸۸ بیضایی گفت که پهلوان اکبر می‌میرد را تحتِ تأثیرِ گذرِ روزگارِ آزگار به شبِ یوجین اونیل نوشته‌است.

💡 به علت اقامت آزگار ش در مصر او را خونجی مصری نیز خوانده‌اند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران