ازاده مرد
مترادفها
مرد آزاد
متضادها
مرد بنده، مرد اسیر
لغت نامه دهخدا
( آزاده مرد ) آزاده مرد. [ دَ / دِ م َ ] ( ص مرکب ) آزادمرد. آزاده. جوان مرد. فتی ̍:
چه گفت آن سخن گوی آزاده مرد
که آزاده را کاهلی بنده کرد.فردوسی.بترسید شاپور آزاده مرد
دلش گشت پردرد و رخساره زرد.فردوسی.بزرگان ایران همه پر ز درد
برفتند با شاه آزاده مرد.فردوسی.چنین رادی چنین آزاده مردی
ندانم بر چه طالع زاد مادر!فرخی.|| ایرانی:
زشت بود بودن آزاده مرد
بنده طوغان و عیال ینال.ناصرخسرو.رجوع به آزاد و آزادمرد و آزاده شود.
فرهنگ فارسی
( آزاده مرد ) ( صفت ) ۱ - آزاده جوانمرد فتی. ۲ - ایرانی.
آزاده جوانمرد
جمله سازی با ازاده مرد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هرکجا آزاده مردی در جهان هست، از جان و دل او را بنده است
💡 هر نفسش گفتی: ای آزاده مرد آنچه تو کردی و کنی، کس نکرد
💡 بزرگ است و دانا و آزاده مرد ز درمان نشاید نهان داشت درد
💡 بندگی آموز از آن آزاده مرد کس خدا را بندگی چون او نکرد
💡 گرانمایه دستور آزاده مرد دلش بی جهت از من آمد به درد