ارامگه

لغت نامه دهخدا

( آرامگه ) آرامگه. [ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) مخفف آرامگاه. جای آسایش. مهد. مهاد:
نهاده برآن دژ دری آهنین
هم آرامگه گشت و هم جای کین.فردوسی.ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست ؟حافظ.جان بشکرانه کنم صرف گر آن دانه دُر
صدف دیده حافظ بود آرامگهش.حافظ. || مقر. مستقر. وطن. موطن:
بسازند و آرایش ره کنند
وز آرامگه دست کوته کنند.فردوسی.این همان چشمه خورشید جهان افروز است
که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود.سعدی. || کنام:
رنگ آن روز غمی گردد و بیرنگ شود
که بر آرامگه شیر بگرد آید رنگ.فرخی. || لانه. آشیانه:
معدن زاغ شد آرامگه کبک و تذرو
مسکن شیر شد آوردگه گور و غزال.فرخی.

فرهنگ فارسی

( آرامگه ) جای آسایش مهد

جمله سازی با ارامگه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ور به خاک در خود بخشیم آرامگهی فرق خورشید بود در قدم دربانم

💡 هرجا که بجوئید زجانهای عزیزان در هر شکن آرامگهی یافته باشد

💡 آرامگه خال سیه شد لب لعلت آری شکری بود به کام مگسی شد

💡 معدن زاغ شد، آرامگه کبک و تذرو مسکن شیر شد، آوردگه گور و غزال

💡 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

💡 نشود خرج زمین قطره چو گوهر گردید برسان زود به آرامگه دل خود را

عندلیب یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز