اتشگه

لغت نامه دهخدا

( آتشگه ) آتشگه.[ ت َ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) آتشگاه. آتشکده:
چنین بود رسم اندر آن روزگار
که باشد در آتشگه آموزگار.نظامی.

فرهنگ فارسی

( آتشگه ) آتشگاه آتشکده

جمله سازی با اتشگه

💡 چنان بود رسم اندران روزگار که باشد در آتشگه آموزگار

💡 ز دریاچه ی ساوه گفتی سحاب بر آتشگه فارس افشاند آب

💡 بتخانهٔ مویش را صد باخته دین بنده آتشگه رویش را صد شعله جبین اندر

💡 مرغ عشق تو منم زانکه در آتشگه غم بهتر آن روز شمردم که بتر سوخته ام

💡 گرفتم همه آهن آری ز روم در آتشگه ما چه آهن چه موم

💡 سمندر از صفیرش می کند آتشگه آرایی همای عشق مرغی را که زیر بال و پر گیرد