لغت نامه دهخدا
( آب پخته ) آب پخته. [ پ ُ ت َ / ت ِ ] ( اِ مرکب ) آش اماج. || آب سرد. آب سر. || ( ن مف مرکب ) جوشانیده.
( آب پخته ) آب پخته. [ پ ُ ت َ / ت ِ ] ( اِ مرکب ) آش اماج. || آب سرد. آب سر. || ( ن مف مرکب ) جوشانیده.
( آب پخته ) آش اماج آب جوشانیده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از جمله غذاهای خاص روستا میتوان به «جِشواره» اشاره کرد که نوعی سبزی خودرو بنام «آجار» را ریز کرده در بین خمیر به صورت پاکت نامه در اندازههای کوچک قرار میدهند و سپس پخته و در مخلوطی از دوغ و ادویهٔ محلی میخوابانند. آش «لزوگ» نیز مورد علاقه میباشد که ابتدا رشته را در آب پخته و سپس سبزی محلی بنام «سلمَ» بدان اضافه کرده و در نهایت پس از ریختن در پیاله با دوغ مخصوص ترکیب کرده و میل میکنند.
💡 مردم این مناطق برای مصرف کردن این گیاه، پیاز توپر آن را پس از تمیز کردن با مقدار آب پخته، سپس به همراه پیاز داغ آن را میکوبند، یا اینکه پیاز را کباب میکنند، و در بعضی مناطق پس از تمیز کردن پیاز، آن را خام مصرف میکنند.