لغت نامه دهخدا
( آب افتاده ) آب افتاده. [ اُ دَ / دِ] ( ن مف مرکب ) میوه نیم رَس. || متاعی در آب دریا یا رود تر شده و رنگ بگردانیده و زیان دیده.
( آب افتاده ) آب افتاده. [ اُ دَ / دِ] ( ن مف مرکب ) میوه نیم رَس. || متاعی در آب دریا یا رود تر شده و رنگ بگردانیده و زیان دیده.
( آب افتاده ) میوه نیم رس متاعی در آب دریا یا رود تر شده و رنگ بگردانیده و زیان دیده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ابن اشعث با دهانى آب افتاده از طمع به دنبال اجراى خواسته پست ابن زياد و دستگيرى مسلم به راه افتاد.
💡 دور از آن لبهای خندان چشم گریان کمال طفل آب افتاده را ماند که داری سرنگون
💡 عکس آن لبهای میگون در شراب افتاده است حیرتی دارم که: چون آتش در آب افتاده است؟
💡 ز دوزخ گو مترسان داغ هجران دیده را زاهد کز آتش نیست باکی دور از آب افتاده ماهی را
💡 شبى دختر بزرگ ايشان جناب رقيّه بنت الحسين عليهماالسلام را در خواب ديد كه فرمودبه پدرت بگو به والى بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده، و بدن من در اذيّت است؛بيايد و قبر و لحد مرا تعمير كند.