عریج

لغت نامه دهخدا

عریج. [ ع َ ] ( ع ص ) نااستوار: امر عریج؛ کار نااستوار. ( منتهی الارب ). امری که محکم نشده باشد. ( از اقرب الموارد ).
عریج. [ ع ُ رَ ] ( اِخ ) ابن بکربن عبدمناةبن کنانة. از اجداد جاهلی است و نسبت بدو عریجی شود. ( از اللباب فی تهذیب الانساب ).
عریج. [ ع ُ رَ ] ( اِخ ) ابن سعدبن جمح. از اجداد جاهلی است و نسبت بدو عریجی شود. ( از اللباب فی تهذیب الانساب ).
عریج. [ ع ُ رَ ] ( اِخ ) ابن عبدرضابن جبیل بن عامربن عمروبن عوف کلبی. از اجداد است و نسبت بدو عریجی شود. ( از اللباب فی تهذیب الانساب ).

جمله سازی با عریج

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فضل بن عباس دختری به نام ام کلثوم داشته است که مادرش صفیه دختر محمیهٔ بن جزء بن حارث بن عریج بن عمرو زبیدی از قبیله سعد العشیره مذحج است.