صفوق

لغت نامه دهخدا

صفوق. [ ص َ ] ( ع ص، اِ ) کوه بلند صعب. المرتقی. ( منتهی الارب ). || کمان نرم. ( منتهی الارب ) ( مهذب الاسماء ). || سنگ تابان بلند. ( منتهی الارب ). الصخرة الملساء المرتفعة. ( اقرب الموارد ). || ناقه که بچه ناتمام انداخته باشد و آن را بر بچه اول مهربان گردانند تا شیر دهد. ( منتهی الارب ). بدین معنی در تاج العروس، اقرب الموارد، قطر المحیط دیده نشد و ظاهراً خلطی در لغت رخ داده است.

جمله سازی با صفوق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 اگر دشمن ایشان را تعقیب می‌کرد یا فشار خود را بیشتر می‌کرد نیزه‌داران اشکانی از مقابل آن‌ها گریخته، صفوق خود را می‌گستردند و شاخه شاخه می‌شدند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران