لغت نامه دهخدا
زاکیات. ( ع ص، اِ ) جمع زاکیة. رجوع به زاکی و زاکیة شود.
زاکیات. ( ع ص، اِ ) جمع زاکیة. رجوع به زاکی و زاکیة شود.
( صفت اسم ) مونث زاکی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بهترین وسیلهٔ که دست آویز سالکان مسلک تحقیق تواند شد، حمد خداوندیست که لشگرکش اراده اش علمداران سرو و صنوبر را در جیش گلستان بشقههای حریر اخضر مطرز ساخته و میرآ ب حکمش سقّایان ابربهاری را بدفع تشنگی اطفال چمن با مشک پرآب بکار انداخته، شهیدی را شهد محبتش چنان بوجد آورده که لب تشنه از فرات بگذرد، و دلیری را کمند شوقش چنان دست و پا بندد که دو دسته لباس شهادت به برکند، بی انبازی که با همه بینیازی برق آه محبّین را بگنجور قبول سپارد و پیک نالهٔ مشتاقین را در خلوت قرب بحضور آرد، مبارزان معارک ابتلایش کوه بلا را بکاهی نسنجند، و یکه تازان عرصهٔ امتحانش هزار تیغ برسر خورده و نرنجند، سلسلهٔ بندگیش سلاطین جهانرا موجب عزّت و افتخار و ربقهٔ اطاعتش پیمبرانرا باعث شرف و اعتبار پرتو انوار جلالش از غایت ظهور ناپیدا، و آثار قدرتش در همهٔ ذرات عا لم ظاهر و هویدا، واغفلتا اگر کسی بی یادش نشیند وواخجلتا اگر دلی جز مهرش گزیند، که این خسرانی عظیم در قفاست و آن را عذابی الیم در جزا و بعد صلوات زاکیات ودرود بلا نهایات بر آن صاحب آیات باهرات خلاصهٔ موجودات و اشرف کاینات و اهلبیت طاهرات اوباد، که پایهٔ بندگی را بمقامی نهادند که پایهٔ نشناسان معارج عبودّیت در کار ایشان بشک افتاده و از سلسلهٔ بشر خارج دانستند.