لغت نامه دهخدا
رخنده. [ رَ خ َ دَ / دِ ] ( نف ) اسم فاعل از رخیدن به معنی تند نفس کشیدن. ( یادداشت مؤلف ): رجل انوح؛ مرد بسیار رخنده و بخیل که چون از او چیزی خواهند تنحنح کند. ( منتهی الارب ). و رجوع به رخیدن شود.
رخنده. [ رَ خ َ دَ / دِ ] ( نف ) اسم فاعل از رخیدن به معنی تند نفس کشیدن. ( یادداشت مؤلف ): رجل انوح؛ مرد بسیار رخنده و بخیل که چون از او چیزی خواهند تنحنح کند. ( منتهی الارب ). و رجوع به رخیدن شود.
اسم فاعل از رخیدن بمعنی تند نفس کشیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بنشن تکدانهای میوه مغزدار- گردو و فندق، راش، بلوط رخنده بر- هویج نیام خورجینی گوشک