رخجی
لغت نامه دهخدا
رخجی. [ رُخ ْ خ َ ] ( ص نسبی ) منسوب است به رخجیة که قریه ای است در نزدیکی بغداد. ( از انساب سمعانی ).
رخجی. [ رُخ ْ خ َ ] ( اِخ ) ابوالحسن علی بن حسین. او راست: احاسن المحاسن، چ 1301 هَ. ق. ( از معجم المطبوعات ج 1 ).
فرهنگ فارسی
ابو الحسن علی بن حسین اوراست احاسن المحاسن.
جمله سازی با رخجی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آریان در مورد آرایش جنگی چنین آوردهاست: در جناح چپ سواره نظام غربی و دهایی و رخجی صف بسته بودند و نزدیک آن سواره نظام و پیادهنظام پارسی که با هم مخلوط بودند. در جناح راست سل سوریان، اهالی میانرودان، مادیها، پارتیها، سکاها و پس از آن تپوریها و هیرکانیها ایستاده بودند. در قلب، داریوش با تمام خانواده و نجبای ایران قرار گرفته بود و هندیها و کاریان و آناپاستها و تیراندازان آمارد در اطراف او بودند.
💡 آریان در مورد آرایش جنگی چنین آورده است: در جناح چپ سواره نظام غربی و دهایی و رخجی صف بسته بودند و نزدیک آن سواره نظام و پیادهنظام پارسی که با هم مخلوط بودند. در جناح راست سل سوریان، اهالی میانرودان، مادیها، پارتیها، سکاها و پس از آن تپوریها و هیرکانیها ایستاده بودند. در قلب، داریوش با تمام خانواده و نجبای ایران قرار گرفته بود و هندیها و کاریان و آناپاستها و تیراندازان آمارد در اطراف او بودند.