لغت نامه دهخدا
خورگاه. [ خوَرْ / خُرْ ] ( اِ مرکب ) بنائی که آفتاب گیر باشد برای زمستان. آفتاب رو. برآفتاب. خورتاب. ( یادداشت مؤلف ):
وقت منظر شد و وقت نظر خورگاه است
دست تابستان از روی زمین کوتاه است.منوچهری.
خورگاه. [ خوَرْ / خُرْ ] ( اِ مرکب ) بنائی که آفتاب گیر باشد برای زمستان. آفتاب رو. برآفتاب. خورتاب. ( یادداشت مؤلف ):
وقت منظر شد و وقت نظر خورگاه است
دست تابستان از روی زمین کوتاه است.منوچهری.
بنائی که آفتاب گیر باشد برای زمستان آفتاب رو بر آفتاب خورتاب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در ایام حکمرانی خان بزرگ بستک محمد تقی خان، حادثهٔ قتل کدخدای کوخرد رخ میدهد، و از آنجائیکه دهستان کوخرد از قلمرو حکمرانی محمد تقی خان بهشمار میآمد، خان بستک تصمیم میگیرد که خود شخصاً و از نزدیک پیگیری این ماجرا شود، لذا فرمان میدهد که خیمه و خورگاه در منطقهٔ «گَودِ مِیان دِه» که جایی سرسبز و بسیار عالی ودل انگیز بود برپا کنند. بعد اتمام تمام وسایل آرامش و مأکل و مشرب وبرگذاری خیمههای خانی و همچنین تهیه و اتمام وسائل و اقدامات امنیتی، به خان بستک گزارش داده میشود که مکان برای استقبال (خان برگ) مهیا است. اما قبل از اینکه خان از بستک به سوی محل خیمه و خورگاه حرکت کند، خان بیمار میشود، و به علت دوری راه و سرمای زیاد، اطباء از رفتن خان به آن مکان جلوگیری میکنند. آن زمان مسافرت و حمل ونقل توسط چهارپایان، اسب، و قاطر، و الاغ بود، و از بستک تا کوخرد در حدود نیم روز راه بود، و از آنجائیکه موسم زمستان و سرمای زیاد بود، به خان اجازه مسافرت در این سرمای جانسوز داده نشد از جانب طبیب خاص خان.