خشیب

لغت نامه دهخدا

خشیب. [ خ َ ] ( ع اِ ) شمشیر بساخت نخستین که هنوز آن را سوهان و صیقل نکرده باشند. ج، خُشُب، خَشائب. || زنگ زدوده و ردی و بلایه. ( از منتهی الارب ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ). ج، خُشُب، خَشائب. || برگزیده و چیده و تراشیده از تیر و کمان در تراش نخستین. ج، خُشُب، خَشائب. || شتر ستبر و هر چیزی که خشن باشد. ج، خُشُب، خَشائب. || دراز و درشت اندام برهنه استخوان در کمال سختی. ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). ج،خشب، خشائب.

جمله سازی با خشیب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 وی در نیمه‌های سال ۶۰۷ در یزد زاده شد و در نزد عبیدالله خشیبی شعر و انشاء و خوش‌نویسی آموخت. پس از آن از یزد به شیراز رفت و به خدمت پادشاهان سلغری رسید. مدتی به امر وزارت اشتغال داشته، شعرای آن زمان او را به استادی مسلّم می‌داشته و نسبت میانه شعر از او سؤال می‌نموده‌اند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران