امدر

لغت نامه دهخدا

امدر. [ اَ دَ ] ( ع ص ) آنکه پهلویش دمیده باشد. ( تاج المصادر بیهقی ). مرد تهیگاه برآمده. || ریخ زننده در جامه. || بسیار پلیدی اندازنده عاجز که حبس آن نتواند. || مرد بی ختنه. || تیره رنگ. || مردی که پهلوی خود را بخاک آلاید. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). || کفتار تیره رنگ یا کفتار کلان شکم یا کفتاری که بر اندامش خجکها از سرگین خود دارد. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ).
- امثال:
ما الضبعان الامدر من انسان با غدر؛ بعضی از مردم شرورترند از کفتار. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با امدر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 يونس مى گويد: (دستور امام را انجام دادم ) وقتى كه به كوفه باز گشتم، از خانواده امدر مورد آن همسايه مردم آزار پرسيدم، گفت: بيمار است، هنوز سخنم به پايان نرسيدهبود كه از خانه او شيون برخاست، و گفتند: (فلانى مرد) (62)

💡 در اين اثنا، ناگهان يك زن زرتشتى سراسيمه و گريه كنان به طرفمنزل ايشان آمد و تا ايشان را ديد، سلام كرده گفت: حاج آقا، فورا بهمنزل ما بياييد و يك روضه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بخوانيد، كه بچه امدر حال جان كندن است ! آقا گفت: من مريضم و حالم براى آمدن بهمنزل شما مقتضى نيست. خانم مزبور با آه و ناله اصرار كرد و ايشان گفتند: خوب،برويد يك ساعت ديگر مى آيم. جواب داد: حاج آقا، فرصت نيست، بچه ام

💡 اين جانب گرچه در برخى از موارد به صورت اشاره و كنايه اين مسئله را مطرح نموده امدر عين حال اين انتقاد را پذيرفته و در ذيلفصل چهارم از مقاله دوّم كه در مورد اداره وتربيت فرزندان است اين بحث را ملحق نمودم.