ازرد

لغت نامه دهخدا

( آزرد ) آزرد. [ زَ ] ( مص مرخم، اِمص ) آزردگی. در شاهنامه های چاپی بیت ذیل دیده میشود:
منوچهر از این کار پردردشد
زمهراب و دستان پرآزرد شد.
( درجای دیگر این کلمه را ندیده ام و بیت را هم در شاهنامه خطی و نسبةً معتمدی که در حدود 850 هَ. ق. نوشته شده نیافتم و احتمال میدهم که بیت مجعول باشد ).
آزرد. [ زَ ] ( اِ ) رنگ. لون. گونه. آرنگ:
ابر فروردین بباران در چمن پرورد ورد
گشت خیری با فراق نرگسش آزرد زرد.قطران.بوستان از بانگ مرغان پرخروش زیر گشت
گلستان آزرد گوهر چون سریر میر گشت.قطران.

فرهنگ معین

( آزرد ) (زَ ) (اِ. ) رنگ، لون، گونه.

فرهنگ فارسی

( آزرد ) ( اسم ) رنگ لون گونه.
آزردگی رنگ

جمله سازی با ازرد

💡 و همچنين اين ادعا كه كسى بگويد: مراد از انسان در آيه شريفه تنها كافر است، و مراد ازرد او بردنش به جهنم، و يا استثناء در آيه منقطع است، و مراد از رد، نكس در خلقت است.

💡 از اين سياق به خوبى برمى آيد كه مراد از (عباد)، عموم مردم است، و خواسته حسرترا بر آنان تاءكيد كند؛ مى فرمايد: چه حسرتى بالاتر از اين كه اينان بنده بودند ودعوت مولاى خود را رد كرده تمرد نمودند، و معلوم است كه رد دعوت مولا شنيع تر است ازرد دعوت غير مولا و تمرد از نصيحت خيرخواهان ديگر.