ابو خراش

لغت نامه دهخدا

ابوخراش. [ اَ خ ِ ] ( اِخ ) خویلد هذلی بن مرّة قردی. صحابی و شاعر است. او را دیوانیست و در خلافت عمر درگذشت.
ابوخراش. [اَ خ ِ ] ( اِخ ) السلمی یا اسلمی، حدرد. صحابی است.
ابوخراش. [ اَ خ ِ ] ( اِخ ) المدلی. محدث است.
ابوخراش. [ اَ خ ِ ] ( اِخ ) هذلی. از فضالةبن عبید استماع حدیث کرده و عمران بن عبدالرحمن ازدی از وی روایت کند. رجوع به ابوخراش خویلد شود.

فرهنگ فارسی

محدث است

جمله سازی با ابو خراش

💡 گروهى از مردم يمن براى اختلافى كه داشتند، بر ابو خراش هذلى صحابى وارد شدندكه مردى شاعر بود. ابو خراش، مشك خود را برداشت و شبانه رفت تا براى پذيرايىاز آنها آب بياورد. مشك را پر از آب كرد و حركت نمود، ولىقبل از آنكه به آنها برسد، مارى او را گزيد. ناچار بسرعت آمد و آب را به آنها داد وگفت: گوسفندتان را طبخ كنيد و بخوريد و به آنها نگفت كه مار او را گزيده است.

💡 517- اين قضيه را ابن عبدالبرّ در شرححال ابو خراش هذلى در كتاب ((استيعاب )) و دميرى در ماده ((حيه )) در حيات الحيوان آوردهاند.

💡 آنها نيز گوسفند را طبخ كردند و خوردند، صبح هنگام ديدند ابو خراش ‍ درحال مرگ است. آنها نيز او را دفن كردند و رفتند. ابو خراش درحال جان دادن ضمن اشعارى، موضوع را گفت كه شب گذشته مار او را گزيده است و ازدرد آن است كه از دنيا مى رود:

باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
عجوزه یعنی چه؟
عجوزه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز