مدبج
لغت نامه دهخدا
مدبج. [ م ُ دَب ْ ب َ ] ( ع ص ) آراسته به دیباج. ( منتهی الارب ). که اطرافش را به دیبا زینت کرده باشند. ( از متن اللغة ): دبج الطیلسان؛ زینه بالدیباج. ( اقرب الموارد ). نگارین. منقوش. ( یادداشت مؤلف ). || احمق زشت سر و خلقت. ( منتهی الارب ). مرد زشت صورت زشت سر زشت خلقت. ( از متن اللغة ). || ( اِ ) نوعی از مرغ آبی است. ( منتهی الارب ). طایری است از جنس مرغان آبی زشت هیأت و منتفخ الریش. ( از متن اللغة ). || جغد. ( منتهی الارب ) ( از متن اللغة ). || ( ص ) ( در اصطلاح حدیث و درایه )نزد محدثان روایت دو نفر قرین یکدیگر که هر دو از حیث سن نزدیک به هم باشند و سند یکی از آن دو از قرین خود باشد مانند روایت ابی هریره و عایشه از یکدیگر وروایت تابعی از تابعی دیگر... و مدبج اخص از روایت اقران است و هر مدبجی اقران است اما هر اقرانی مدبج نیست... و تدبیج مأخوذ از دیباجتی الوجه است و اقتضا کند که راوی و مروی عنه مساوی باشند از دو جانب.
جمله سازی با مدبج
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ز علمش به پیکر ردائی است معلم ز حکمت ببر طیلسانی مدبج
💡 پارچه بسیار گرانبها و زیبایی که برای لباسهای سلطنتی استفاده میشد، دارای طرحهایی مدبج و بسیار ظریف بود که توسط هنرمندان بزرگ طراحی شده بود.
💡 کتابهای بسیار قدیمی که در کتابخانههای تاریخی نگهداری میشوند، اغلب دارای جلدهایی مدبج و با نقش و نگارهای بسیار پیچیده و هنرمندانه هستند.
💡 آن فرش دستباف با الگوهای مدبج و رنگهای متوازن، نمونهای بینظیر از هنر بافت فرش در مناطق مختلف کشور محسوب میشود که ارزش بالایی دارد.