لغت نامه دهخدا
قوهستان. [ هََ ] ( اِخ ) قهستان. رجوع به قهستان شود.
قوهستان. [ هََ ] ( اِخ ) شهری است به کرمان نزدیک جیرفت، و ثوب قوهی منسوب است از این جهت که در آنجا بافته میشود. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
قوهستان. [ هََ ] ( اِخ ) قهستان. رجوع به قهستان شود.
قوهستان. [ هََ ] ( اِخ ) شهری است به کرمان نزدیک جیرفت، و ثوب قوهی منسوب است از این جهت که در آنجا بافته میشود. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر دولت بود روزی به قوهستان دگر بارم کند بازم دگر هرگز سفر کردن نپندارم
💡 و از ایشان بود یوسف بن الحسین پیر ری و قوهستان بود و یگانۀ وقت و فرید عصر، و عالم بود و ادیب بود و صحبت ذاالنّون مصری کرده بود و وفات او اندر سنۀ اربع و ثلثمایه بود.