قندیلی

لغت نامه دهخدا

قندیلی. [ ق ِ لی ی ] ( ص نسبی ) نسبت است به قندیل و صنعت آن. ( از لباب الانساب ). رجوع به قندیل شود.
قندیلی. [ ق ِ ] ( اِخ ) محمدبن حسین شیرویه عصار استرآبادی مکنی به ابوعبداﷲ. از راویان و مردان صالح بود،وی از عمادبن رجاء روایت کند و از او ابونصربن ابوبکر اسماعیلی و غیره روایت دارند. ( از لباب الانساب ).

فرهنگ فارسی

محمد بن حسین شیرویه عصار استر آبادی مکنی به ابو عبدالله از راویان و مردان صالح بود وی از عماد بن رجائ روایت کند و از او ابونصر بن ابوبکر اسماعیلی و غیره روایت دارند.

جمله سازی با قندیلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ذره‌ای از نور روی من چوبرمنصور تافت همچو قندیلی ز دارش سرنگون آویختم

💡 به قندیلی اندر ز پاکیزه نور بود مانده آسوده وز رنج دور

💡 چه محرابی است از دل با صفاتر چه قندیلی است از جان روشناتر

💡 همچو قندیلی معلق در هوا نه باسفل می‌رود نه بر علا

💡 نکرده است در آن بارگاه قندیلی فتاده آتش از آن آفتاب در جان

💡 دلم از پرتو خورشید رُخَت قندیلی‌ست کز سر زلف تو آویخته با سلسله‌ها

جنده یعنی چه؟
جنده یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز