لغت نامه دهخدا
فراسخ. [ ف َ س ِ ] ( ع اِ ) ج ِ فرسخ. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). رجوع به فرسخ شود.
فراسخ. [ ف َ س ِ ] ( ع اِ ) ج ِ فرسخ. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). رجوع به فرسخ شود.
= فرسخ
۱ - واحد مسافت: الف - نزد مسلمانان ۱۲٠٠٠ ذراع و آن معادل سه میل یا دوازده هزار گز بود. ب - نزد اعراب معادل ۵۹۱۹ متر بود. جمع: فراسخ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 88- قـال فـى ( المـجـدى عـ( عند ذكر ابى محمّد العسكرى عليه السلامواخـوه مـحـمـّد ابـوجـعفر عليه السلام اراد النهضة الى الحجاز فسافر فى حياة اخيه حتىبلغ بلدا وهى قرية فوق الموصل بسبعة فراسخ فمات بالسواد فقيره هناك عليه مشهدوقد زرته انتهى. ( (المجدى ) ص 130)، (شيخ عباس قمى رحمه اللّه ).
💡 گفت: (اسم من ياقوت و شغلم فروختن روغن در كنار جسر حلّه، در سالى براى خريدنروغن بيرون رفتم از حلّه به اطراف و نواحى در نزد باديه نشينان از اعراب. پس چندمنزلى دور شدم، تا آنچه خواستم خريدم و با جماعتى ازاهل حلّه برگشتم. در بعضى از منازل چون فرود آمديم، خوابيديم. چون بيدار شدم،كسى را نديدم. همه رفته بودند و راه ما، در صحراى بى آب و علفى بود كه درندگانبسيار داشت و در نزديكى آن معموره اى نبود مگر بعد از فراسخ بسيار.