غلطانی

لغت نامه دهخدا

غلطانی. [ غ َ ] ( حامص ) غلطان بودن. صفت چیز غلطان.
غلطانی. [ غ َ ل َ / غ َ / غ ُ ] ( ص نسبی ) منسوب است به غلطان که از قرای مرو است در چهارفرسخی آن. ( از انساب سمعانی ). رجوع به غَلَطان ( اِخ ) شود.
غلطانی. [ غ َ ل َ غ َ / غ ُ ] ( اِخ ) محمدبن جیهان. وی از ابوسلیمان داود بصری روایت کند، و محمدبن بکار برزی از او روایت دارد. ( از انساب سمعانی ).

فرهنگ فارسی

غلتان بودن.

جمله سازی با غلطانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرا چگونه جلای وطن کند دلگیر؟ که در صدف، گهرم بی صدف ز غلطانی است

💡 دل آزاد من از هر دو جهان بیخبرست در صدف، گوهر من بی صدف از غلطانی است

💡 قدح به دست تو شبنم به روی لاله و گل عرق به روی تو آب گهر ز غلطانی

💡 یک لحظه نگیرد اشک جا در صفِ چشمانم از کثرت غلطانی دردانه چنین باید

💡 دل بیتاب ندانم که کجا می باشد گوهر پاک غریب وطن از غلطانی است

💡 نیست ممکن که نفس راست کند در دل بحر صدفی را که به کف گوهر غلطانی هست