عنفش

لغت نامه دهخدا

عنفش. [ ع َ ف َ ] ( ع ص ) رجل عنفش اللحیة؛مرد انبوه و دراز ریش. ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). عُنافش. عِنفاش. عَنفشی. عَنفَشیش. ( از اقرب الموارد ).

جمله سازی با عنفش

💡 دوستدارش را ز لطفش وقت شیون هست سور دشمن از عنفش به گاه سور شیون می‌کند

💡 عنفش همی بر آب روان افکند گره لطفش همی بر آتش سوزان کند نگار

💡 عنفش بجنگ فعل قضا و قدر کند لطفش بصلح نظم زمین و زمان دهد

💡 عنفش اندر کنف عدل بخوابست و بود رازدار عدم و مصلحت اندیش اجل

💡 نه خود می‌رود هر که جویان اوست به عنفش کشان می‌برد لطف دوست