بغض کردن
مترادفها
بغض کردن، گلوگیر شدن
متضادها
خندیدن، شادی کردن
لغت نامه دهخدا
بغض کردن. [ ب ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) در تداول عوام تنگی در گلو پیدا آمدن مقدمه گریستن را. ( یادداشت مؤلف ): بچه بغض کرده.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱-از غصه و مصیبت و گرفتگی و تاثر گریان و غمگین شدن و بخود فرو رفتن: ( طفلک براثر ملامت بغض کرده. ) ۲- کینه گرفتن.
جمله سازی با بغض کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 این ۹ تن که در زندانهای تهران و شیراز محبوس بودند در این نامه خواستار رسیدگی به وضعیت دراویش بودند؛ «به بایکوت خبری دراویش پایان ببخشید. فریاد، آخرین واکنش ستمدیده در برابر ستم است. محروم کردن او نهایت جنایت است. فریادها را در گلو، به بغض و کینه مبدل نکنید.»
💡 او هنگام شنیدن اخبار ناگوار مربوط به حوادث اخیر، سعی میکرد با تمام توان بغض کردن و از گریه کردن در برابر دیگران خودداری کند.
💡 وقتی مادر در مراسم سوگواری فرزندش صحبت میکرد، تمام حاضران از شدت تأثر دچار بغض کردن شدند و سعی داشتند اشک خود را پنهان کنند.
💡 گاهی اوقات انسان در شرایط بسیار سخت زندگی، تنها راه چاره را در بغض کردن و سکوت در برابر مشکلات بیپایان خود میبیند.