لغت نامه دهخدا
بغض کردن. [ ب ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) در تداول عوام تنگی در گلو پیدا آمدن مقدمه گریستن را. ( یادداشت مؤلف ): بچه بغض کرده.
بغض کردن. [ ب ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) در تداول عوام تنگی در گلو پیدا آمدن مقدمه گریستن را. ( یادداشت مؤلف ): بچه بغض کرده.
( مصدر ) ۱-از غصه و مصیبت و گرفتگی و تاثر گریان و غمگین شدن و بخود فرو رفتن: ( طفلک براثر ملامت بغض کرده. ) ۲- کینه گرفتن.
💡 این ۹ تن که در زندانهای تهران و شیراز محبوس بودند در این نامه خواستار رسیدگی به وضعیت دراویش بودند؛ «به بایکوت خبری دراویش پایان ببخشید. فریاد، آخرین واکنش ستمدیده در برابر ستم است. محروم کردن او نهایت جنایت است. فریادها را در گلو، به بغض و کینه مبدل نکنید.»