صیقل زدن
مترادفها
جلا دادن، برق انداختن، صیقل دادن
متضادها
خراشیدن، کدر کردن
لغت نامه دهخدا
صیقل زدن. [ ص َ / ص ِ ق َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) روشن کردن. جلا دادن. زدودن:
در هر نفس که از دل آگاه میزنی
صیقل به روی آینه ماه میزنی.طاهر نصرآبادی ( از آنندراج ).چو از زخمه صیقل زدی تار را
مقام دگر شد خریدار را.ملاطغرا ( از آنندراج ).ای دل بموج اشک سیاهی مبر ز چشم
صیقل مزن که آینه ام را جلا بس است.کلیم کاشی ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
روشن کردن
جمله سازی با صیقل زدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دل مصفاکن جهان تسخیری آن مقدار نیست آینه صیقل زدن ملک سکندر داشتهست
💡 آینه صیقل زدن بی صید تمثالی نبود سینه در یادت خراشیدیم وگلباز آمدیم
💡 اصاف چون تو پادشهی از من گدا صیقل زدن به آینه مهر انور است
💡 ظلمست به تشویش دل اقبال نمودن صیقل زدن آیینه و تمثال نمودن