شکن گیر

لغت نامه دهخدا

شکن گیر. [ ش ِ ک َ ] ( نف مرکب ) مواج. پر از امواج. متلاطم. پر از چین و تاب. ( یادداشت مؤلف ):
در او آبگیری به پهنای باغ
شناور در آب شکن گیر ماغ.اسدی.زره پوشان دریای شکن گیر
به فرق دشمنش پوینده چون تیر.نظامی.شکن گیر گیسویش از مشک ناب
زده سایه بر چشمه آفتاب.نظامی.مکن بازی بدان زلف شکن گیر
به من بازی کن امشب دست من گیر.نظامی.

فرهنگ فارسی

مواج متلاطم پر از چین و تاب

جمله سازی با شکن گیر

💡 گرد بناگوش آن نگارین بگرفت جای شکن گیر زلفق توبه شکن ریش

💡 شکن گیر گیسویش از مشگ ناب زده سایه بر چشمهٔ آفتاب

💡 زره‌پوشان دریای شکن گیر به فرق دشمنش پوینده چون تیر

💡 میان آبگیری به پهنای راغ شنا بردر آب شکن گیر ماغ

💡 آرزو نام یکی سلسله جنبانم هست خود به خود من به شکن گیری مویش نروم

روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز