لغت نامه دهخدا
شکرشاه. [ ش َ ک َ ] ( اِ مرکب ) شکرسان. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شکرسان شود.
شکرشاه. [ ش َ ک َ ] ( اِ مرکب ) شکرسان. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شکرسان شود.
شکر سان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سالار فکن گردی بد خواه شکر شاهی در تیغ قضا داری در تیر قدر داری
💡 هماره کلک تو از شکر شاه شکر ریخت همیشه لعل تو در مدح شاه گوهر سفت
💡 نعمت آرد غفلت و شکر انتباه صید نعمت کن بدام شکر شاه
💡 دبیر چرخ همی خواست تا کند قلمی چو نیشکر شکر شاه نتوانست
💡 منت خدای را که رهاندم به شکر شاه جان از زیان مرگ به هم یاری زبان