لغت نامه دهخدا
شوبا. [ ش َ / شُو ] ( اِ مرکب ) شوربا. || آهار نساجان. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شوربا شود.
شوبا. [ ش َ / شُو ] ( اِ مرکب ) شوربا. || آهار نساجان. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شوربا شود.
شوربا آهار نساجان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و چون خبر هانى به جناب مسلم رسيد امر كرد كه در ميان اصحاب خود ندا كنند كه بيرون آئيد از براى قتال بى وفايان كوفه چون صداى را شنيدند بر دَرِ خانه هانى جمع شدند مسلم بيرون آمد براى هر قبيله عَلَمى ترتيب داد در اندك وقتى مسجد و بازار پر شد از اصحاب او و كار بر ابن زياد تنگ شد و زياده از پنجاه نفر در دارالا ماره با او نبودن دو بعضى از ياوران او كه بيرون بودند راهى نمى يافتند كه به نزد او روند پس اصحاب مُسلم قصر الاماره را در ميان گرفتند و سنگ مى افکندند و بر ابن زياد و مادرش دشنام می دادند. ابن زياد چون شورش كوفيان را ديد، كثير بن شهاب را به نزد خود طلبيد و گفت: ترا در قبيله مَذْحج دوستان بسيار است از دارالاماره بيرون شو با هر كه ترا اطاعت نمايد از مَذْحج مردم را از عقوبت يزيد و سوُء عاقبت حرب شديد بترسانيد و درمعاونت مُسلم ايشان را سُست گردانيد، و محمّدبن اشعث را فرستاد كه دوستان خود را از قبيله كِنْدَه در نزد خود جمع كند و رايت امان بگشايد و ندا كند كه هر كه در تحت اين رايت درآيد به جان و مال و عِرْض در امان باشد