لغت نامه دهخدا
شعیع. [ ش َ ] ( ع اِ مصغر ) گردون. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). ارّاده. ( ناظم الاطباء ) ( یادداشت مؤلف ). گردون. گاری. ( از اقرب الموارد ).
شعیع. [ ش َ ] ( ع اِ مصغر ) گردون. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). ارّاده. ( ناظم الاطباء ) ( یادداشت مؤلف ). گردون. گاری. ( از اقرب الموارد ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حصه جز هفت پسرش، هفت دختر نیز به نامهای فلوه، شعیع، موضی، لولوه، لطیفه، جواهر و الجوهره دارد.