سنبلستان
مترادفها
گلستان
لغت نامه دهخدا
سنبلستان. [ سُم ْ ب ُ ل ِ ] ( اِ مرکب ) جائی که سنبل میروید. و آنجا که سنبل فراوان باشد:
مژه ها و چشم مستش به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی خطایی.عراقی.و در بیت زیر کنایه از عارض است:
سنبلستان خطم خشک نگشته ست هنوز
بمن آئید که آهوی ختائید همه.خاقانی.
جمله سازی با سنبلستان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 زکلک من زمین خشک شد سنبلستان صائب که چون مطرب بود تردست بر خود چنگ می بالد
💡 جامه کعبه است دود آتش پرستان را به چشم سنبلستانی است شبها در نظر پروانه را
💡 سر رشتهٔ جنونم گیسوی کیست یا رب شد دهر سنبلستان از پیچ و تاب آهم
💡 تا که زلف افشاند بر صحرا که از موج سراب روی صحرا سنبلستان می نماید در نظر
💡 پیچ و تابم بیش از این شبهای بیتابی مپرس گشته مغز استخوانم سنبلستان زیر پوست
💡 به دور کاکل و زلف تو سنبلستانها شده است خواب پریشان به چشم بستانها
💡 در ایام بهار، باغهای بزرگ منطقه به سنبلستانهای زیبا تبدیل میشوند که عطر خوش آنها تمام فضای شهر را پر کرده و حال و هوایی متفاوت میسازد.
💡 شاعر در قصیده خود، از زیبایی سنبلستان و شکوفههایی که در باد میرقصند، با بیانی بسیار لطیف و شاعرانه برای توصیف شکوه طبیعت بهره گرفته است.
💡 پیادهروی در میان یک سنبلستان پر از گل در هنگام طلوع خورشید، تجربهای آرامشبخش است که میتواند ذهن را از دغدغههای روزمره کاملاً رها سازد.