سطع

لغت نامه دهخدا

سطع. [ س َ طَ ] ( ع اِ ) دست برهم زدگی و آواز ضرب و مانند آن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || ( ص ) درازگردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
سطع. [ س َ ] ( ع مص )درازگردن گردیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || بلند گردیدن. || دمیدن صبح و روشنایی آفتاب. || درخشیدن برق و نمایش آن. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || دست برهم زدن تا آواز برآید. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

دراز گردن گردیدن. یا بلند گردیدن. یا دمیدن صبح و روشنایی آفتاب. یا درخشیدن برق و نمایش آن.

جمله سازی با سطع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یا انجم سطع فلک و صبح جهانم از اشک سحرگاهی و از آه پگاهی

پوسی یعنی چه؟
پوسی یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز