لغت نامه دهخدا
سست تن. [س ُ ت َ ] ( ص مرکب ) بی حال. بی رمق. بی جان:
تشنگی بادیه برده بلب دجله فتاد
سست تن مانده و از سست تنی سخت غمی.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 928 ).
سست تن. [س ُ ت َ ] ( ص مرکب ) بی حال. بی رمق. بی جان:
تشنگی بادیه برده بلب دجله فتاد
سست تن مانده و از سست تنی سخت غمی.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 928 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرا و تو را گه شود پای سست تن شاه باید که ماند درست