سرسر

لغت نامه دهخدا

سرسر. [ س ُ س ُ ] ( ص ) نادان و ابله و بیهوده. || ( اِ ) حماقت و نادانی. || جنون و شوریدگی. || حجاب و پوشش و سرپوش. || براده. || رنده. ( ناظم الاطباء ).
سرسر. [ س ُ س ُ ] ( ص ) در تداول مردم قزوین، آنکه اُنس نگیرد. آنکه به مهربانی نرم نشود. آنکه به تنهائی و دوری از دیگران مایل باشد. ( یادداشت مؤلف ).
سرسر. [ س ُ س ُ ] ( ع اِ فعل ) کلمه امر یعنی در آی به قصد و اراده کارهای مهم و عالی. ( ناظم الاطباء ). امر است کسی را به معالی امور، یعنی کارهای شریف و برتر اختیار کن. ( یادداشت مؤلف ). یقال اذا امرته بمعالی الامور. ( ذیل اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

در تداول مردم قزوین آنکه انس نگیرد. آنکه بمهربانی نرم نشود. آنکه به تنهائی و دوری از دیگران مایل باشد.

جمله سازی با سرسر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ور نگیرد بخشش تو سرسری کار مرا سر بر آرم، رنج گیتی را شمارم سر سری

💡 ز سیر سرسری چون موج خار و خس به دست آید ز سر پاکن چو غواصان اگر میل گهرداری

💡 در هیچ نقطه نیست که صد نکته درج نیست چون خامه سرسری مگذر از کتاب شب

💡 سر به راه دوست دادن نیست کاری سرسری عاشقان در اوّلین گام از سر خود بگذرند

💡 ای که دلت ز غصه سوخت شکوه نه در خور وفاست ور سزد آن که سرکنی گیر که سرسری گرفت