سربریده
مترادفها
گردن زده، بیسر
متضادها
متصل، وصل، سالم
لغت نامه دهخدا
سربریده. [ س َ ب ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب )سرجداشده. که سر وی از تن بریده باشند:
ز زعفران رخ ظالمان کند گه عدل
حنوط جیفه ظلمی که سربریده اوست.خاقانی.ناسوده چو مرغ سربریده
نغنوده چو عزم بردریده.نظامی.به مرگ سروران سربریده
زمین جیب آسمان دامن دریده.نظامی.رجوع به سر بریدن شود.
- سربریده آواز کردن؛ کنایه از شخصی که دست از جان شسته باشد و خواهد که از حریف خود انتقام کشد یارانش منع کنند که اگر این اندیشه داری با کس در میان منه. ( آنندراج ).
- سربریده شمع؛ شمعی که سر آن را چیده باشند:
در دستت اوفتادم چون مرغ پربریده
در پیشت ایستادم چون شمع سربریده.خاقانی.- سربریده طره؛ گیسوئی که نوک آن را چیده اند:
هر پاسبان که طره بام زمانه داشت
چون طرّه سربریده شد از زخم خنجرش.خاقانی.- سربریده قلم؛ قلمی که نوک آن شکسته شده است:
سربریده قلمت بس که کند
خط انعام کهن را تجدید.سوزنی.|| کنایه از ناکس واجب القتل. ( آنندراج ).
فرهنگ فارسی
سر جدا شده که سر وی از تن بریده باشند.
جمله سازی با سربریده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گه چو حکم حق دل من قصد سرها میکند گه چو مرغ سربریده الله الله میزند
💡 گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان کان شوخِ سربریده بندِ زبان ندارد
💡 به آسمان و جهانش چسان کنم تشبیه سیاه باد ورق سربریده باد قلم
💡 داعش این باستانشناس را در منطقه تاریخی باستانی پالمیرا (تدمر) سربریده و سپس جنازهٔ او را در خیابانی از شهر آویزان کردهاست. در کنار جنازه او کاغذ نوشتهای از اتهامات اعلامیاش نیز نصب شدهاست.
💡 پس گر سربریده نگوید یکی سخن در دست او چگونه سخنگوی شد قلم