لغت نامه دهخدا
سرکشور. [ س َ ک ِش ْ وَ ] ( اِ مرکب ) رئیس کشور. شاه. پادشاه:
روح الامین به چرخ ندا کرده کای فلک
بگسل ز خیمه همه سرکشوران طناب.مختاری.
سرکشور. [ س َ ک ِش ْ وَ ] ( اِ مرکب ) رئیس کشور. شاه. پادشاه:
روح الامین به چرخ ندا کرده کای فلک
بگسل ز خیمه همه سرکشوران طناب.مختاری.
رئیس کشور. شاه. پادشاه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و زان پس به شمشیر یازیم دست کنم سر به سر کشور و مرز پست
💡 اشارت کرد تا در گردش دهر بیارایند یک سر کشور و شهر
💡 در سال ۲۰۰۵، ژنرال چینی ژو چنگو گفت که اگر ایالات متحده به نیروهای چینی در درگیری احتمالی بر سر کشور تایوان حمله کند، چین ممکن است با سلاح هستهای مقابله کند.