لغت نامه دهخدا
سرشاد. [ س َ ]( اِ ) پنج انگشت. ( ابن البیطار ). رجوع به سرساد شود.
سرشاد. [ س َ ]( اِ ) پنج انگشت. ( ابن البیطار ). رجوع به سرساد شود.
پنج انگشت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دختران گل به وقت صبحدم در پای سرو از سر شادی طبقهای نثار انداختند
💡 در خم چوگان غم دل شده غلطان به سر شادی آن سر که او گردد و کوی غمش
💡 موی برآورد غم بر سر شادی من وز غم موی سپید مویی گشتم نوان
💡 دولت آمد به بر و بخت و سعادت برسید مشتری از سر شادی به کمان باز آمد
💡 یک شب نفسی از سر شادی نزدم کآن روز بدست صد غمم باز نداد
💡 تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا دست نتوانند زد در بارگاه مصطفا