سخن جوی

لغت نامه دهخدا

سخن جوی. [ س ُ خ َ ]( نف مرکب ) متجسس. محقق. کنجکاو. ( ولف ):
پزشکی سراینده برزوی بود
به پیری رسیده سخن جوی بود.فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2500 ).بیاید سخن جوی پویان ز پس
نبد آگه از راز او هیچکس.فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2597 ).

فرهنگ فارسی

متجسس محقق کنجکاو

جمله سازی با سخن جوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کزین پس جادوییهای سخنگوی ترا معلوم گردد ای سخن جوی

💡 سکندر گفت آخر یک سخن گوی که هر دو آمدیم اینجا سخن جوی

💡 درون جانست جانانت سخنگوی حقیقت مر ورا اندر سخن جوی

💡 بر سخن گویان دو دست تو همی بارد درم بر سخن جویان زبان تو همی بارد درر

دبال زن یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز