سبخ

لغت نامه دهخدا

سبخ. [ س َ ] ( ع مص ) دور شدن. ( منتهی الارب ). تباعد. ( اقرب الموارد ). || خواب سخت. ( منتهی الارب ). سخت خوابیدن. ( اقرب الموارد ). || فراغ. ( منتهی الارب ). فارغ بودن. ( اقرب الموارد ).
سبخ. [ س َ ب َ ] ( ع مص ) سبخ زمین؛ بایر بودن آن. آباد نبودن زمین. ( از اقرب الموارد ).
سبخ. [ س ِ ب َ ] ( اِ ) نمک را گویند مطلقاً خواه در آدم باشد و خواه در طعام. ( برهان ) ( آنندراج ).
سبخ. [ س َ ب َ ] ( اِخ ) سه فرسخ میانه ٔجنوب و مشرق کنگان است. ( فارسنامه ناصری ص 261 ).

فرهنگ فارسی

سه فرسخ میانه جنوب و مشرق کنگان است

جمله سازی با سبخ

💡 در تباین خاک مناطق کشور عمان اختلاف گوناگونی وجود دارد، زمین‌های سبخ در کرانه دریا، تا سهل حاصل‌خیز باطنه در جنوب شرقی و مسقط، و از صحرای پهناور ربع‌الخالی تا حدود کوه‌های سرسبز صلاله که شبیه مناطق استوائی است.

حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
تازه نفس یعنی چه؟
تازه نفس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز