ساکنه

لغت نامه دهخدا

( ساکنة ) ساکنة. [ ک ِ ن َ ] ( ع ص ) تأنیث ساکن. ایستاده. متوقف. || بی حرکت. بی اعراب. || آسوده. آرام. || زن باشنده. متوطنة. و رجوع به ساکن شود.
ساکنه. [ ک ِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان بیلوار بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان واقع در 7هزارگزی باختر دیزگران، و 6 هزارگزی خاور راه شوسه ٔکردستان. کوهستانی و سردسیر، آبش از رودخانه وندرنی بالا، محصولش غلات، حبوبات، چغندر قند، لبنیات و توتون است و 145 تن سکنه دارد که به زراعت میگذرانند. از صنایع دستی محلی بافتن گلیم و قالیچه در آن معمول است. راه آن مالرو است در تابستان از شیروانه اتومبیل بدان توان برد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).

فرهنگ فارسی

مونث ساکن
دهی است از دهستان بیلوار بخش مرکزی شهرستان کرمانشاه

جمله سازی با ساکنه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نفسی الفِداء لِقبرٍ أنت ساکنه فیه الهدیٰ و الندیٰ کالعلم و العمل

💡 کلّ بیت انت ساکنه غیر محتاج الی السّرج‌

💡 کل بیت انت ساکنه غیر محتاج الی السرج

کلمه یعنی چه؟
کلمه یعنی چه؟
تنتهوا یعنی چه؟
تنتهوا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز