لغت نامه دهخدا
زیبقی. [ ب َ / زَ / زِ ب َ ] ( ص نسبی ) منسوب به زیبق. ( ناظم الاطباء ). این انتساب جیوه فروش را می رساند. ( از الانساب سمعانی ). رجوع به زیبق شود.
زیبقی. [ ب َ / زَ / زِ ب َ ] ( ص نسبی ) منسوب به زیبق. ( ناظم الاطباء ). این انتساب جیوه فروش را می رساند. ( از الانساب سمعانی ). رجوع به زیبق شود.
منسوب به زیبق این انتساب جیوه فروش را می رساند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر روی گل طراوت شبنم نگاه کن همچون به زر سرخ بر اندوده زیبقی
💡 زیبقی را به رنگ باید کشت که به حنا کشند زیبق را
💡 شدش گنج سیم و زر چو خاشاک در نظر بگوشش حدیث بخل همیکرد زیبقی