زموم

لغت نامه دهخدا

زموم. [ زُ ] ( ع مص ) پر گردیدن و پر کردن مشک را. ( منتهی الارب ) ( ازناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به زم شود.
زموم. [زَ ] ( ع اِ ) سیماب. جیوه. ( ناظم الاطباء ). زیبق. ( تحفه حکیم مؤمن ). رجوع به سیماب، جیوه و زیبق شود.
زموم. [ زُ ] ( ع اِ ) ج ِ زم: زموم الاکراد محالهم. ( مفاتیح العلوم خوارزمی، یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). رجوع به دزی ج 1 ص 601 ذیل زم شود.

جمله سازی با زموم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به فرق آهنین ترک بدخواه شوم بر تیغ او نرم تر بد زموم

💡 که هم ز چربی روغن بود فروغ چراغ زموم نرم توان ساز روشنا کردن

💡 رخش از حلقه خط می کند پیدا نظربازان چه طوطیها زموم سبز این آیینه می سازد