رشکی
لغت نامه دهخدا
رشکی. [ رَ ] ( اِخ ) یا رشکی سبزواری، مولانا شرف. مدتی در کاشان اقامت گزید و بعد به گیلان مهاجرت کرد و در آنجا درگذشت. بیت زیر از اوست:
به عیب بیوفایی تا نگردد متهم یارم
به هر کس می رسم شکر وفای یار می گویم.( از قاموس الاعلام ترکی ).ورجوع به فرهنگ سخنوران و آتشکده آذر چ شهیدی ص 81 ونگارستان سخن چ هندوستان ص 31 و الذریعه ج 9 بخش 2 شود.
فرهنگ فارسی
یا رشکی سبزواری مولانا شرف مدتی در کاشان اقامت گزید و بعد به گیلان مهاجرت کرد و در آنجا در گذشت.
جمله سازی با رشکی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 زبن چمن رشکیست بر اقبال وضع غنچهام کز شکست دل دهد آرایش طرف کلاه
💡 چنانش باد رشکی زان دو تن خاست که این را کشتن او را سوختن خواست
💡 چو یابد عکس او ز آیینه دل میبرم رشکی از آنست این که این آیینه را روشن نمیخواهم
💡 گر برد ذوق وصالت از دل من دور نیست این که رشکی از رقیبان تو گاهی می برم
💡 زان حقه بود در دل من رشکی پنهان زین شقه بود در رخ من اشکی پیدا