رخصه

لغت نامه دهخدا

رخصه. [ رُ ص َ / ص ِ ] ( از ع، اِمص ) رخصة. رخصت. اجازه. پروانه:
باد را زو رخصه بادا تا ز خاک درگهش
توتیای چشم خاقانی به شروان آورد.خاقانی.چون نیست رخصه سوی خراسان شدن مرا
هم باز پس شوم نکشم پس بلای ری.خاقانی.گر شدن زانسو کسی را رخصه نیست
رخصه بایستی شدن باری مرا.خاقانی.و رجوع به رخصت و رخصة شود.

فرهنگ فارسی

رخصه رخصت اجازه پروانه

جمله سازی با رخصه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وگر رخصه یابد ز تو هست ممکن که خورشید رجعت کند هم به خاور

💡 چون نیست رخصه سوی خراسان شدن مرا هم باز پس شوم نکِشم پس بلای ری

💡 خود لطف طبع صاحبی این رخصه چون دهد؟ سرهنگ را چه نسبت با شعر و دبیر؟

💡 مژگانت را به کشتن من رخصه داده‌ای لب را به زنده کردن فرمان نمی‌دهی

💡 نظری بر به رخت رخصه نفرمود اجل غالب آنست که با سابقه حکم ازل

الشهور یعنی چه؟
الشهور یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز