رخش راندن

لغت نامه دهخدا

رخش راندن. [ رَ دَ ] ( مص مرکب ) اسب راندن. اسب به حرکت آوردن. راندن اسب. حرکت کردن. روان شدن:
برون ران از این شهر و ده رخش همت
که اینجاش آب و چرایی نیابی.خاقانی.به چالشگری سوی او راند رخش
برابر سیه خنده زد چون درخش.نظامی.چنان راند آن خسرو تاجبخش
که چون ما در این بوم راندیم رخش.نظامی.جریده بر جریده نقش می خواند
بیابان در بیابان رخش می راند.نظامی.زمانه جمع کند شش جهت به یک جانب
اگر تو رخش حکومت به یک جهت رانی.عرفی شیرازی.

فرهنگ فارسی

اسب راندن اسب بحرکت آوردن

جمله سازی با رخش راندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شاهانه رخش راندن آن خردسال بین در خردی آن بزرگی و جاه و جلال بین

قرین یعنی چه؟
قرین یعنی چه؟
تنتهوا یعنی چه؟
تنتهوا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز