دیو چهر

لغت نامه دهخدا

دیوچهر. [ وْ چ ِ] ( ص مرکب ) دیوچهره. دیوصورت. زشت روی:
چنین کار نامد بگودرزیان
از آن دیوچهران تورانیان.فردوسی.هوا تیره چون پود بر تار شد
بر آن دیوچهران جهان تار شد.اسدی.از ایرانیان کس نبد دیده چیر
چنان دیوچهران گرد دلیر.اسدی.فرود آمد زروزن دیوچهری
نبوده در سرشتش هیچ مهری.نظامی.فرشته صفت گرد آن دیوچهر
همی گشت چون گرد گیتی سپهر.نظامی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - دیو نژاد. ۲ - دیو صورت.

جمله سازی با دیو چهر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو نیمی گذشت از شب دیو چهر به زندان شب در گرفتار مهر

💡 همان دیو چهران ز هر سو زنان به چوب گران لشکری را زیان

💡 همه دیو چهران و دیوانه طبعان همه سگ پرستان گوساله پرور

💡 یکی دیو چهر و دگر آتبین که کوشش نمایند هنگام کین

💡 دو فرزند دار از آن دیو چهر برایشان فکنده ست ماهنگ مهر

💡 فرود آمد ز روزن دیو چهر‌ی نبوده در سرشتش هیچ مهر‌ی

سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز