دیر گه

لغت نامه دهخدا

دیرگه. [ گ َه ْ ] ( ق مرکب ) مخفف دیرگاه. مدتی طویل:
اگرچه دیرگه از خدمت تو بودم دور
نرفته بودم جایی که عیبی آید از آن.فرخی.بدی دیر گه کان کمان پیش شاه
کشیدستمی بر امید تو ماه.اسدی.- از دیرگه باز؛ از زمانی دراز. از مدتی پیش:
درست از گمان من این شاه اوست
کش از دیرگه باز داری تو دوست.اسدی.از آن گریم که جسم و جان دمساز
بهم خو کرده اند از دیرگه باز.نظامی.بشمشیر از تو بیگانه نگردم
که هست از دیرگه باز آشنایی.سعدی.- تا دیرگه؛ تا مدتی طویل:
من در آن بیخود شدم تا دیرگه
چونکه با خویش آمدم من از وله.مولوی.

فرهنگ فارسی

۱ - زمان قدیم مدت دراز. ۲ - دیر وفت بی موقع.

جمله سازی با دیر گه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 صدرا، تن بیچارهٔ من دیر گهی باز اندر کف احداث جهان مانده معذب

💡 گه بر در کعبه ایم گه بر در دیر گه همدم خویشیم و گهی محرم غیر

💡 نگین‌دانِ او را چه زود و چه دیر گهی کرد بالا گهی کرد زیر

💡 فدایِ جان تو جانم به صدقِ دل که تو خود برایِ کشتنم از دیر گه بپروردی

💡 گه از کعبه رفتی سخن گه ز دیر گهی از سکون داستان گه ز سیر

توبره یعنی چه؟
توبره یعنی چه؟
دیوث یعنی چه؟
دیوث یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز