دیدب
لغت نامه دهخدا
دیدب. [ دَ دَ ] ( معرب، اِ ) نگاهبان.( منتهی الارب ). رقیب. ( اقرب الموارد ). دیدبان معرب است. ( منتهی الارب ). پاسبان. ناظر. ( ناظم الاطباء ). || طلیعه. ( اقرب الموارد ). طلایه سپاه. قدام العسکر. ( از تاج العروس ). ربیئة. ( اساس البلاغة ). || گورخر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
جمله سازی با دیدب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همی گفتی چنین با خویشتن شاه دو چشمش دیدبان گشته سوی راه
💡 به گفته دیدبان حقوق بشر سوریه، تعداد آوارگان در میان بحران بشردوستانه و درگیری از ۳۰۰۰۰۰ نفر فراتر رفتهاست. مردم اقدام به فرار به سمت منطقه خودمختار کردستان عراق کردند.
💡 چندی پیش، سازمان دیدبان حقوق بشر با صدور بیانیّهای از «احتمال صدور حکم اعدام» برای این دینپژوه نواندیش عربستانی، ابراز نگرانی کرد.
💡 ای ضمیرت دیدبان کنگر طاقی که هست آفرینش را مکان در بی مکانی آمد است
💡 جک دستیار و حیوان خانگی جیمز واید، دیدبان قطار مسیر کیپتاون به پورت الیزابت بود. جیمز واید، که در حادثهٔ تصادف با ماشین ریلی هر دو پایش را از دست داده بود،
💡 ما بنده خاک کفت چون چاکران اندر صفت ما دیدبان آن صفت با این همه عیب عما