لغت نامه دهخدا
دورزن. [ زَ ]( نف مرکب ) دورپرتاب. دورانداز. تفنگ و جز آن که از فاصله دور بزند. تفنگ و اسلحه دیگر که از مسافت دور بر هدف اصابت کند. که پرتاب دور دارد: که تیررسی دور دارد؛ توپ دورزن؛ تفنگ دورزن. ( یادداشت مؤلف ).
دورزن. [ زَ ]( نف مرکب ) دورپرتاب. دورانداز. تفنگ و جز آن که از فاصله دور بزند. تفنگ و اسلحه دیگر که از مسافت دور بر هدف اصابت کند. که پرتاب دور دارد: که تیررسی دور دارد؛ توپ دورزن؛ تفنگ دورزن. ( یادداشت مؤلف ).
دور پرتاب. دورانداز.
💡 الف: از آنجا که در قدیم مردم جهت استفاده از سیلابهای فصلی، استخر میساختند، و خانههای خویش را دور آن بنا میکردند، برای استفاده از آب مجبور به دور زدن استخر بودهاند که کمکم نام این منطقه دورزن شده، و به دلیل کثرت استعمال به داورزن تغییر یافتهاست.