دلگر

لغت نامه دهخدا

دلگر. [ دِ گ َ ] ( اِ ) بُکران طعام باشد و آن طعامی است که بر ته دیگ چسبیده است و بزور کفگیر جدا کنند. ( برهان ) ( آنندراج ). قدری از طعام که در ته دیگ مانده باشد.( لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ). رجوع به دلگیر شود.
دلگر. [ دُ گ َ ] ( اِ مرکب ) دولگر. سازنده دول. سازنده دُل:
که در شهر عاصی شد آهنگری
بزد درزمان گردن دلگری.شمسی ( یوسف و زلیخا ).

جمله سازی با دلگر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرغی است کز گسستن دام است دلگران آن ساده دل که شکوه کند از جفای خلق

💡 نیل چشم زخم می باید کمال حسن را دلگران ای ماه مصر از سیلی اخوان مباش

💡 سنگ فسان تیغ نشاط است کوه غم زنهار از گرانی غم دلگران مباش

💡 از وصال سست پیوندان بریدن نعمتی است دلگران درپیری از افتادن دندان مباش

💡 ناخنی تا هست در کف آه درد آلود را دلگران از عقده مشکل نمی باید شدن