دل پرسی
مترادفها
احوالپرسی، پرسوجو
لغت نامه دهخدا
دل پرسی. [ دِ پ ُ ] ( حامص مرکب ) احوال پرسی. ( آنندراج ):
دل پرسی رقیب در افسردگی مکن
چون زنده نیست مار به افسون چه احتیاج.رفیع ( از آنندراج ).غم نمی بود از ملالت گر بدل پرسی مرا
سوی ما هم چون غم خود رسم می بود آمدن.صبحی ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
احوال پرسی.
جمله سازی با دل پرسی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تیغ خونین به میان سوده الماس به مشت زدهای زخم و به دل پرسی داغ آمدهای
💡 پیشم نشستی ساعتی تا حال دل پرسی، کنون برخاستی تا دل بری، بنشین و عیاری مکن
💡 ز دل پرسی مکان را وضع با این جوابست اینکه لایبقی ز مانین
💡 هلال ناخن از گلهای داغم دست بردارد به دل پرسی اگر آن لاله روی خوردسال آید
💡 حال دل پرسی در آتش باز گوید سوز جانم مایل آمد بر سؤال و عاشق آمد بر جوابت
💡 چو این غوغای من یاران شنیدند به دل پرسی مرا یک یک رسیدند